آنه! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه دستهایت. آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود. آنه! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست...
طومارتو خوندممممممممم عزیز من باشه من دیگه به تو هیچی نمیگم من اگه میگم همه را به شوخی میگم عزیزم من خیلی از این شوخی ها پی سی باهام میشه و چیزی نمیگم باشه عزیزم من غلط کردم که به تو اصلا چیزی گفتم و حرفی زدم متناتم ماله خودت من احتیاجی به خطاب دادن تو و امثال تو ندارم فکرشو نمیکردم یه روز یتو پی سی اینطوری بام رفتار بشه یاشار حقته که تنهایی حقته که کسی دوست نداره برای منم دیگه مهم نیست منم باید یه روزی بای میدادم شاید رفتم و نبودم دیگه تو هم منو حلال کن شرمنده که که در حد شخصیت تو باهات حرف نزدم تو را دوست خودم میدونستم و باهات احساس راهتی میکردم دیگه حرفی ندارم نمیگم مواظب خودت باش چون اصلا دیگه هیچکی مهم نیست چون من براشون مهم نبودم دیگه هیچ وهیچ وقت اسمتو نمیارم تو هم سعی کن نیاری همه اونایی هم که به تو گفتم خودمم گوسفند خر گاو همه و همه خودمم عزیز خودم زر میزنم خودم خفه میشم ببخشید بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای